مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
368
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كسى با تو باشد . تا تو خالى از اغيار تفرج كنى . ملكه گفت : اى دايه ، راست گفتى . چه بايد كرد ؟ دايه گفت : كنيزكان و خادمان را بفرما كه از باغ بيرون كنند . ملكه ، خادمان و كنيزكان را بازگشتن فرمود و دو تن از كنيزكان خاص در نزد خود نگاه داشت . آنگاه دايه بملكه گفت : برخيز تا تفرج بستان كنيم . ملكه برخاسته ، دست بر دوش دايه گذاشت و آن دو كنيز در پيشروى ايشان هميرفتند و دختر ملك بلهوولعب و تفرج مشغول بود و دايه ، درختان يك يك به او مينمود و از ميوهها همىچيد و به او همىداد . و از مكانى بمكانى روان بودند تا اينكه بقصرى كه در ميان باغ بود ، برسيدند . ملكه چون قصر را معمور يافت ، با دايه گفت : اى دايه ، قصر را ببين كه ديوارهاى او را سپيد كردهاند . دايه جواب داد : اى خاتون ، من شنيدم كه باغبان از پارهاى از بازرگانان متاع گرفته ، آنها را فروخته و به قيمت آنها قصر را تعمير كرده است . و من او را وعده داده بودم كه هروقت ملكه به باغ درآيد ، من آنچه تو صرف كردهاى ، از ملكه بستانم و زياده بر آن انعام ترا نيز بگيرم . اكنون از ملكه تمناى من اينست كه احسان خود از باغبان دريغ ندارد . دختر ملك جواب داد : به خدا سوگند باغبان ، كار نيكو كرده است . خازن را ندا در ده . دايه ، خازن را بخواست . ملكه بخازن فرمود كه دو هزار دينار بباغبان عطا كند . آنگاه دايه ، رسولى نزد باغبان فرستاد و به او گفت : ملكه ، ترا ميخواهد . باغبان چون اين سخن بشنيد ، بهراس اندر شد و با خود گفت : شك نيست كه دختر ملك را نظر بر آن پسر افتاده . امروز بر من شومترين روزهاست . آنگاه باغبان ، فرزندان و پيوندان خود را حاضر آورده ، وصيت بگذارد و ايشان را وداع كرده ، گريان شد و بسوى باغ روان گشت . وقتى كه بنزد دختر ملك شد ، صورتى بيجان بود . عجوز حالت او ديده ، سبب بدانست و در سخن گفتن سبقت كرده ، گفت : اى شيخ ، شكر خداى تعالى بجا آور و ملكه را دعا كن . من او را از كار تو آگاه نمودم و تعمير قصر به او بازگفتم . ملكه خدمت ترا بپسنديد و دو هزار دينار به تو انعام فرمود . تو زرها از خازن بگير و به ملكه دعا كن و از پى كار خويش شو .